باسلام خدمت شما.وبلاگ ارباب شادی بهترین وبلاگ عکس متحرک است و آماده ی تبادل لینک وبنر و لوگو است.لوگوی ما در کنار صفحه و بنر ما در بالای وبلاگ. برای تبادل لینک ابتدا ما را با نام بهترین وبلاگ عکس متحرک لینک کنید و سپس از طریق پیام نگار کنار صفحه به من خبر دهید تا شما را لینک کنم. با تشکر اربــــــــــــــــــــــاب بــــــــــزرگ شــــــــــــــــادی
داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن. ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟ مرد گفت: ای خدا نجاتم بده. - واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن. یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
نظر یادتون نره!
ارسال در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط ارباب شادی